مرتضى مطهرى
469
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
يعنى همان گونه كه مفهوم علم بسيط و مفرد است ، نه جمله است و نه نيم جمله « 1 » ، مفهوم عالم هم بسيط است . آن وقت مىگوييم پس فرق مشتق و مبدأ اشتقاق چيست ؟ مىگويند فرق مشتق و مبدأ اشتقاق به اعتبار است . باز همان مسألهء اعتبار لا به شرطى و اعتبار به شرط لايى را ذكر كردهاند به اين معنا كه مثلا « علم » را گاهى ذهن به نحوى اعتبار مىكند كه فقط به همان صفت اطلاق مىشود و گاهى به نحوى اعتبار مىكند كه صلاحيت دارد كه بر آن ذات عالم هم حمل بشود . نه اينكه در مفهومش « ذات » آمده است ؛ نه ، در مفهومش « ذات » نيامده است ، بلكه صلاحيت اين را دارد كه بر « عالم » حمل بشود . همين « علم » را دو جور مىشود اعتبار كرد : 1 . به يك اعتبار امرى است جدا از ذات و غير از ذات . 2 . به يك اعتبار امرى است متحد با ذات . اگر « علم » را آن گونه اعتبار كنيم كه متحد با ذات است مىگوييم « عالم » . پس علم كه واقعا يك صفتى است براى عالم دو اعتبار دارد : اعتبار جدا بودنش از عالم ، و اعتبار اتحادش با عالم : اگر او را به شكلى اعتبار كنيم كه بتواند متحد با آن ذات باشد مشتق به وجود مىآيد ، و از اين جاست كه مشتقات به اصطلاح وضع شده است . اصلا بشر از همان قديم الايام كه مشتقات را وضع كرده است نه اين است كه مشتق را براى ذات و صفت ، هر دو وضع كرده است ، بلكه ذهن انسان - حتى همان انسان اوّلى - براى اشياء دو گونه اعتبار داشته است كه آن دو گونه اعتبار به قول اينها عبارت است از اعتبار به شرط لايى و اعتبار لا به شرطى ( كه در بحث « اعتبارات ماهيت » خواهد آمد ) كه وقتى اعتبار لا به شرطى مىكند مشتق در مىآيد . پس ما به خود علم هم مىتوانيم بگوييم عالم ، به خود بياض هم مىتوانيم بگوييم ابيض ، بلكه ابيض بالذّات خود بياض است و اگر جسم را مىگوييم ابيض ، به تبع بياض مىگوييم . عالم بالذات خود علم است و اگر به ذاتى كه يك ملا بستى با علم دارد مىگوييم عالم ، به اعتبار اتحادش با علم است و به اعتبار اين است كه معروض اين علم است . پس عالم بالذّات هميشه خود علم است و ابيض بالذات خود بياض است . آنچه را كه مىگوييم « اين » صفت او هست « او » بالعرض مصداق است ، يعنى به اعتبار اتحادش با اين صفت مصداق است . ذات اگر مصداق است ، بالعرض و به
--> ( 1 ) . منظور از نيم جمله همان مشتق است بنابر قول به تركب .